سرود زنی که تنها به راه می رود
|
||
گاهی وقت ها باورت رو در زندگی از دست میدی،انقدر موفقیت ها از ذهنت دور میشه،انقدر تحت تاثیر جو کسل کننده ی روز مرگی قرار میگیری که یادت میره کی هستی و چی میخوای،حس هیجان و تشویق به کلی فراموش می کنی
و ی موفقیت غیر منتظره می تونه تو رو از این جو نجاتت بده،
حسی که باعث میشه بلند فریاد بزنی،از خوشحالی اشک بریزی،وقتی از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشی دلت بخواد تک تکشونو بخونی،کانالهای مختلف وبگردی و به زبان های مختلف اسم فیلم وبشنوی،
حسی که این باورزیبا رو بهت برگردونه ،حسی که معنای جدایی در ان گم شه....
دلیل خیلی چیزا برام مشخص نیست،مشخصم باشه فرقی به حالم نمی کنه،چون انچه که مهم تغییره نه دلیل...
بین بودن و نبودن ی دنیا فاصله اس،وشایدم این فاصله تنهادر تصور ماست،چون هر چیزی در اوج بودنش می تونه در یک لحظه نباشه..
خیلی وقتااگر این فاصله رو خودمون کم کنیم،یا برداریم جاش ی تساوی بذاریم دلیلش روشن،ولی اگه طبیعت این کارو کنه چی؟
زندگی هرچند جدی است وهمه پدیده هاش رو قانون خاص خودش پیش میره،ولی در عین حال می تونه ی بازی باشه که هرکی ساده بگیره برنده اس!
سال هاست که 20 سالگی راجستجو کردم!دربچگی کفش پاشن بلندپوشیدن، پنهانی روژ لب زدن 20سالگی بود
بعدها شعر حفظ کردن شعر سرودن،نقد کردن، تنهایی با دوستان بیرون رفتن خرید کردن ،زور گفتن فاصله گرفتن، جرات پیدا کردن 20سالگی شد
بعدها بلند پروازی ها،ارزوها ، امیدها، ترس ها اغازفهم ها ومسئولیت های گوناگون شد20 سالگی
والان 20ساله ام و20سالگی چیز دیگریست!
پرت شدم،در افکارم شاید...
به عمق می روم،تا کجا؟نمیدونم،در سطح نیستم ،تمایلم ندارم که باشم،مثل کسی که درون عمقی از اب غوطه ور است،مرتب سعی دارد به اعماق فرو برود، از تاریکی عمق نمی ترسد،می رود و می رود...ان قدر که سنگینی افکار جمع شده اش مثل وزن لایه های اب با افزایش عمق بر تمام بدنش فشار بیاورند،
و این عمق با این فشارش به اندازه ی در سطح بودن ازارش نمی دهد!
نجات را بیهوده جستجو می کردم وقتی که حتی غرق شده ام به سطح نیامد...
دیر شد،سبز نمیشه!حتما خراب است،ده دقیقه بیش تر وقت ندارم!پلیسم که نیست!یعنی هست خوابه!بچه که بودیم چیز دیگه ای می گفتند تو شعراحتی شبها که ما می خوابیم انهابیدارند
حالا که این طور است ،منم چشم ها م را می بندم ،می خواهم ساعت را نبینم می خواهم گذر زمان را حس نکنم،زمانم مثل خیلی چیز های دیگه قراردادی نیست!نمی تواند باشد،این ما هستیم که هر وقت بخواهیم دیر می شود،هر وقت بخواهیم می ایستد یا سریع تر از اون چیزی که می خواهیم می گذره!الان می خواهم بایستد مثل این چراغ قرمز ،ساکن و بی تفاوت به فحش و بوق ماشین ها...
زندگی خواست کشفش کنیم،ما هم خواستیم ما راخیلی ساده بفهمد
حالا خودمان را زدیم به نفهمی تا مثل زندگی باشیم!
امروز جاتون خیلی خالی بود... بعد از اینکه رفتین این اولین باری بود که رفتم تئاتر..
برام حس ورق زدن یک دفتر خاطره بود
مشورت هامون،شکل گیری ایده هام،فرار از ذهنی که خسته از زندگی بود ،تابستونای گرم و دامن های رنگی،ایستادن در صف و دلهره ی نرسیدن بلیت،انتقادهای بعدش،واین شوقی که چندین روز ادامه داشت..
حسابی دلم تنگ شده بودبرای تمرکز، تنفس،برای صحنه ی تاریکش که روح را از جسم جدا می کنه وهمراه خودش می بره ،برای هم صحبت شدن با کسی که هم عقیدت، می فهمتت،وقتی باهاش حرف میزنی لازم نیست که به سوتفاهم ها فکر کنی،برای گوش وایستادن جمعی که دوست داری حرف هاشون قطع نشه،برای اکسیژنی که نبودش داشت خفم می کرد!برای این ادم هایی که دیدن شون بی دلیل خوشحالم می کرد،برای این فضا وای... وممنونم ازت بابت این اعتیاد که در من ایجاد کردی!
وخوشحالم از این بازگشت...

ای نیروی تضعیف کننده ی انرژیم که هر از گاهی به وجودم راه می یابی
مرا به شناسایی این دنیا و ادم هایش فرا می خوانی،خسته ام
گاهی می خواهم سرکوب شی،ولی وقتی پیش بینی هایت به حقیقت می پیوندند خود سرکوب می شوم
بگذار برای خودم باشم
رهاتر از غباری که خودش را بی مقصد به دست باد می سپارد
بگذار این لحظه ها متعلق به من باشند..